همیشه اون برمیگشت.ی بار من برگشتم و گفتم نوبتی هم باشه نوبت منه ولی بهم گفت اون مواقع میتوانستیم ادامه بدیم ولی حالا نه ولی نمیدونم چی رو باور کنم وقتی همه چیزش با هم در تضاده وقتی برمیگرده یعنی مهمی حالا چه واسه خاطر تو و چه واسه خودش
نمیدونم زهرا چرا همه قصه هامون به قول عمو امپراطور تلخ شده
برگشت ولی نمیدونم بخاطر من بود یا خودش
چرا وبلاگ من نمیای زهرا خانوم؟
میام خانومی
ببخش دیر به دیر سر میزنم
همیشه اون برمیگشت.ی بار من برگشتم و گفتم نوبتی هم باشه نوبت منه ولی بهم گفت اون مواقع میتوانستیم ادامه بدیم ولی حالا نه ولی نمیدونم چی رو باور کنم وقتی همه چیزش با هم در تضاده
وقتی برمیگرده یعنی مهمی حالا چه واسه خاطر تو و چه واسه خودش
نمیدونم زهرا
چرا همه قصه هامون به قول عمو امپراطور تلخ شده
کاش بمیرم
بابا من ضعیف و بی اراده ام
حوصله ی هیچی رو ندارم
خدا نکنه خانومی
همه ی ما ضعیفیم
فقط تو اینجوری نیستی که