امشب مراسم سالگرد خاله بود... تمام مدتي كه مريض بود من استرس از دست دادنشو داشتم... ولي واقعا فكر نميكردم نبودنش تا اين حد سخت باشه... ديگه مطمئن شدم خاك سرد نيست... هرچي ميگذره حالم بدتر ميشه و جاي خاليش پررنگ تر...

كاش انقدر خوب نبود...

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۹:۴۹ ب.ظ[ نویسنده] سارا

به كه بسپارمت اي خاك به بادت ندهند

به كه بسپارمت اي خانه كه ويران نشوي؟

+ الان مثلا خوشحال باشيم كه طبيعي ترين حق شهرونديمونو برگردوندن و ديگه واتزاپ فيلتر نيست؟ خب تلگرام و اينستا چي؟ ما كه هنوز بايد وي پي ان بخريم!

+ نه ميشه رفت، نه ميشه موند، نه ميشه تحمل كرد!

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۲:۴۶ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 9 coMMents

يه قسمتی از من درد می کنه که براش تصویری ندارم، صدایی ندارم، مکانی ندارم، حالتی ندارم، اسمی ندارم، توضیحی ندارم، فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه...

+باشد كه منفجر شود اين بغض بي حساب

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۷ آذر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۲:۱۸ ق.ظ[ نویسنده] سارا

مدتی بود در کافه یک دانشگاه کار میکردم و شب هم همانجا میخوابیدم..

دخترهای زیادی می‌آمدند و میرفتند اما آنقدر فکرم درگیر بود که وقت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت!

وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم" داد یعنی فرق داشت!

همان همیشگی خودم را میخواست!

همیشگی‌ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا آوردم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش درآورد و مشغول خواندن شد..

موهای تاب خورده‌اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه ‌اش را نگذاشته بود پشت گوشش!

ساده بود!

ساده همچون زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما اصلا سرش را بالا نمی‌آورد..

همه را صدا میکردم که بیایند قهوه‌شان را ببرند ولی این یکی را خودم بردم!

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد..

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم!

گفتم: ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر ماند چیزی بگویم..

اما چشمان قهوه‌ای روشنش و سبزه صورتش، همراه با مژه‌هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت..

طوری که آب دهانم هم پایین نرفت!

خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد تا لو برود که چقدر دست و پایم را گم کرده‌ام..

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه‌ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم..

همیشه می‌ایستاد و شعرها را با دقت میخواند و به ذوقم لبخند میزد..

چند بار میخواستم بهش بگویم من را چه به شاملو دختر جان..

اینها را می‌نویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود..

شعرهای شاملو کم کم به در و دیوار کافه هم کشید..

دیگر کافه بوی شاملو را می‌داد..

همه مشتری مداری می‌کردند و من هم دختری که دلم را برده مداری..

داشتم عاشق میشدم و یادم رفته بود باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پولهایی که در این مدت جمع کرده بودم خرج عمل مادرم کنم..

داشتم میشدم که نه واقعا عاشق شده بودم و یادم رفته بود اصلا من را چه به این حرفها..

یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی تاق بزنم..

این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می‌آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد..

و برای همیشه دل بریدم از بوسه‌هایی که اتفاق نیفتاد..

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می‌آمده و کنار پنجره مینشسته و قهوه‌اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته!

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود!

عشق همین است:

آدمها می‌روند تا بمانند!

گاهی به آغوش یار!

گاهی از آغوش یار!

+ نميدونم نويسنده ش كيه. الان يه جا خوندمش به دلم نشست. موسيقي متنشم بوي پيراهن يوسف بود. حسشو قشنگ تر كرد.

+ [ تاریخ ] سه شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۱:۳ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 11 coMMents

راستش من گاهي فكر ميكردم شايد اين يك جور قدرت باشد كه بتواني وانمود كني از كسي نرنجيدي.
*شاري لاپنا

+دلم يه كمپر ميخواد كه فقط بزنم به دل جاده. حالا حالا ها هم برنگردم.

+شونزده هفده سال پيش كه ميرفتم كلاس ttc عاشق استادمون شده بودم. يه خانم دكتر شيك كه از درس دادنش خيلي كيف ميكردم. قشنگ يادمه كه سر كلاس همش اين تو ذهنم بود كه چقدر كارش باپرستيژه و اگه يه روزي برسه كه منم مدرس ttc بشم حتما خيلي كيف ميكنم.

الان آموزشگاه ازم خواسته دوره ي ttc رو تدريس كنم. همون جايي هستم كه يه روزي آرزوم بود. ولي دريغ از يه سر سوزن ذوق...

+ولي شباي پاييزي بايد با راديو ٧ و شعر خوندن كاكاوند ميگذشت.

+شكر حق را كان دعا مردود شد...

+ [ تاریخ ] شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۲:۹ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 3 coMMents

امروز بعد از حدود شش ماه اومدم سر مزارت. خيلي سخت بود...

+ [ تاریخ ] جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۱:۳۱ ب.ظ[ نویسنده] سارا

دولت یک دست دراز داﺭد و یک دست کوتاه، دست دراﺯ به همه‌جا میﺭسد و برای گرفتن است، و دست کوتاه براﻯ دادن است و فقط به کسانی میﺭسد که خیلی نزدیکند!

*اینیاتسیو سیلونه

+ بالاخره دست دراز دولت ماشينمو توقيف كرد. تو مسيجشون گفته بودن يه هفته. ولي الان بهم ميگن دو هفته بايد توقيف باشه. به همين راحتي...

+ به درك!

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۲:۳۸ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

نه دل از سينه كند ياد و نه آرام ز دل

اين دو غربت زده عمري ست كه دور از وطنند

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۱:۲۵ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

وقتي خدا ميخواست تو را بسازد

چه حال خوشي داشت

چه حوصله اي

اين موها

اين چشم ها

خودت ميفهمي؟

من همه اينها را دوست دارم

*عباس معروفي

+اميدوارم التيام پيدا كنيد، از سختي هايي كه در موردش صحبت نميكنيد.

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۰:۱۵ ق.ظ[ نویسنده] سارا | one coMMents

از خواب بيدار شدم و فهميدم پزشكيان رييس جمهور شده. نميدونم چرا انقدر بغض كردم و الانه كه بزنم زير گريه. من كه كلا راي ندادم. چون اميدي به بهبود اوضاع ندارم و فكر ميكنم اين راي ندادن يني نشون دادن اين اعتراض!

وقتي ياد مناظره ي چند شب پيش و ادبيات بد پزشكيان ميفتم، اين كه از هيچ برنامه ي خاصي حرف نزد، اينكه از زير جواب دادن به سوالا در ميرفت، از روزاي پيش رو بيشتر ميترسم. فكر ميكنم تنها دليل كسايي كه بهش راي دادن مخالف نظام بودنشون بود، نه كفايت پزشكيان.

نميدونم تهش چي ميشه. ولي كاش يكم ارامش مردم بيشتر شه و سمت درست تاريخ وايساده باشيم.

+ [ تاریخ ] شنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۷:۲۷ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

در سرم جنگ هاي بسياري ست، و تنها كشته اش منم...

+ [ تاریخ ] جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱:۲۳ ق.ظ[ نویسنده] سارا | one coMMents

آدم ها همه می پندارند که زنده اند ..

برای آنها تنها نشانه ى حیات

بخار گرم نفس هایشان است

کسی از کسی نمی پرسد

آهای فلانی

از خانه دلت چه خبر؟

گرم است؟

چراغش نوری دارد هنوز؟

+ ١٠ سال پيش بعد از ازدواجمون يه درخت تو حياط كاشتم. امسال براي اولين بار پر از نارنج شد و اين برام قشنگ ترين اتفاق اين مدت بود. هر روز كه نگاش ميكردم ميگفتم چطور موضوع به اين مهمي رو تو وبم ننوشتم! ديگه طلسمو شكستم :)

+ [ تاریخ ] یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱:۱۱ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 3 coMMents

+

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۲:۱۲ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

بايد تلفنو برميداشتم و بهت زنگ ميزدم و هي خودمو برات لوس ميكردم و قربون صدقه ت ميرفتم. بايد براي بار صدم بهت ميگفتم تو بهترين خاله ي دنيايي.ميگفتم كه اندازه ي مامان عزيزي.ميگفتم خدا چقدر دوسمون داشته كه تو به دنيا اومدي.ولي الان فقط حسرتش به دلمه...

كاش بدوني چقدر دلتنگتم... تولدت تو آسمونا مبارك...

+ كسي جايي نگفته التيام يه زخم چقدر طول ميكشه؟

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۲:۱۸ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

آتيش رفتنت هنوز، نور خونه ي منه...

+ [ تاریخ ] یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۰:۱۶ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

مالک محترم خودرو به شماره پلاک ... در خودروی شما در محیط عمومی به آدرس ... تاریخ 1403/02/04 ساعت 18:16 برای بار 5 نقض قوانین و مقررات کشور (کشف حجاب) صورت گرفته؛ لذا می‌بایست حداکثر تا ۴۸ ساعت آینده نسبت به توقیف خودرو به مدت یک هفته در پارکینگ‌های اعلام‌شده در آدرس اینترنتی زیر اقدام نمایید؛ در غیر این صورت توسط مراجع انتظامی خودروی شما توقیف خواهد گردید.

*يادم نمياد كه امروز حتي براي يك لحظه شال سرم نباشه.نميدونم چرا اينجوري شد.

ديگه عصباني نيستم. حتي دلم نميخواد يكم غر بزنم و فحش بدم. فقط خسته م...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۲:۴۷ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

در نيزار

پرنده اي اندوهگين ميخواند

گويي چيزي را به ياد آورده

كه بهتر بود

فراموش كند...

+ [ تاریخ ] یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۰:۲۴ ب.ظ[ نویسنده] سارا | one coMMents

#دلتنگي...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۳:۳۶ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا

اين چه درديست خدايا كه دوا ميميرد...

+ [ تاریخ ] یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۰:۴ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 3 coMMents

امسال بهار بي تو يعني پاييز...

+ [ تاریخ ] چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳ [ ساعت ] ۱۱:۵۶ ب.ظ[ نویسنده] سارا

آخرين غروب اين سال نحسه. آخرين اذان...

خاله من جونم داره در مياد... من نبودنتو بلد نيستم... من تحمل اين همه غمو بلد نيستم... ديگه گريه كردن آرومم نميكنه... كاش مرده بودم و نميديدم اين همه درد ميكشي... كاش مرده بودم... اشكام تمومي ندارن...

+ [ تاریخ ] سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۶:۴۶ ب.ظ[ نویسنده] سارا

خاله م رفت...

+ [ تاریخ ] شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۱:۱۲ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 6 coMMents

نخفته ام ز خيالي كه ميپزد دل من

خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست؟

+ [ تاریخ ] سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۱۱:۹ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

خدا بعضی ها را

از چشمهایشان آفریده

اول چشمهای مرا آفریده مثلا

بعد زل زده توی مردمکهایم

و با خودش گفته

باید چیزی شبیه باران بیافرینم

که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند

بعد

برای چشمهایم صورتی کشیده

دست

پا

قلب

و گفته این آدم حتما باید زن باشد

ابر مونثی

که یک عمر ببارد

گاهی

سر بر شانه ی کوهی

وگاهی

در عمق تنهایی...


*رويا شاه حسين زاده

+بعضي از حرفا رو حتما بايد يه جا نوشت كه هيچ وقت فراموش نشن.

+ [ تاریخ ] دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۹:۴۶ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 2 coMMents

یک دقیقه ی پیش تو دلم گفتم کاشکی بارون‌ میومد. بعد گفتم برم هواشناسی گوشی رو چک کنم ببینم این هفته بارونیه یا نه.از فکرم چند ثانیه هم نگذشت که صدای بارون از توی کانال کولر اومد. نمیتونم بگم چقدر هیجان زده شدم!

کاش خدا همیشه همینقدر خوب و حرف گوش کن باشه.


پ.ن: سعی میکنم به این فکر نکنم که چند روز پیش ماشینم کارواش بود و‌ الان گند زده شد بهش.

+ خدایا شکرت.

+ [ تاریخ ] جمعه ۱۳ بهمن ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۲:۵۲ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 5 coMMents

هر سال شب تولدت ياد اين پست ميفتم...

خودت ميدوني چقدر برام عزيزي. نه؟

تولدت مباركم كهنه رفيق❤️

+ [ تاریخ ] شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۱۲:۵۳ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 7 coMMents

+ امشب قرار بود ساعت ٢:٣٠ پرواز كنيم. پروازمون حداقل شيش هفت ساعت تاخير داره!!

+ اومديم هتل. خوابمم نمياد. دلم ميخواد غر بزنم. كسي هم ندارم كه بهش غر بزنم :(

+ اتاق بغلي صداي تلويزيونش بلنده.

+ تو فرودگاه خانما تو صف دعواشون شد و فحشايي نثار هم ميكردن كه من دوس داشتم زمين دهن باز كنه و برم توش. ملت كي انقد بيحيا شدن؟؟

+ گرسنمه. حالشم ندارم پاشم يه چي بخورم.

+ داروهامو خونه جا گذاشتم و اين خيلي بده.

+اينم از اولين شب سال. سال نو مبارك :)

*بعد از يازده روز از ثبت موقت درش اوردم. خدا رو شكر اينجا همه به غر زدناي من عادت دارن :)

+ [ تاریخ ] دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۲:۱۳ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 3 coMMents

ناگهان متعجب شدم!

"زني" كه سال پيش بودم كجاست؟

يا آنكه دو سال پيش بودم؟

و در فكر آن "زن"

من اكنون چگونه آدمي هستم؟


*سيلويا پلات

+در فرو بند كه با من ديگر

رغبتي نيست به ديدار كسي

+ حرف دلم آن بود كه با خلق نگفتم

بغضي ست در اين ابر كه باران شدني نيست

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۱۱:۴۳ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

به گمانم ذهنيتي كه آدم ها از خود به جاي ميگذاردند، از همه چيز بيشتر اهميت دارد. وگرنه همه آمده اند كه يك روز بروند.

*صمد بهرنگي

+ ديشب وقتي وارد كلاس شدم بچه ها با يه دسته گل و يه جعبه شيريني و يه دستبند خوشگل سورپرايزم كردن. پرسيدم دليلش چيه؟ گفتن حال خوبشون و علاقه شون به كلاس. خستگي كل ترم از تنم بيرون رفت...

+ چقدر اين مدت نياز داشتم حرف بزنم و بنويسم و اينا رو از خودم گرفتم...

+ [ تاریخ ] دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۱:۲۰ ق.ظ[ نویسنده] سارا | 4 coMMents

چه خوب که با وجود رنج‌هایی که هست، همچنان خرمالوها می‌رسند، چای‌ها دم می‌کشند و نارنگی‌ها طعمی مطبوع دارند.
چه خوب که هرشب جیرجیرک‌ها قصه تعریف می‌کنند و هر گرگ و میش صبح، گنجشک‌ها روی سیم‌های برق جشن می‌گیرند.
چه خوب که هنوز هم کسی هست برای در آغوش گرفتن. چه خوب که هر بار که از پنجره به کوچه نگاه می‌کنی، گربه‌ای خرامان و آسوده کنار دیواری راه می‌رود، کبوتری آزادانه در آسمان پرواز می‌کند، پروانه‌ای دزدانه کنار گل‌های شمعدانی می‌رقصد و کاکتوس‌ها هنوز هم گل می‌دهند، جوانه می‌زنند و تکثیر می‌شوند.
چه خوب که هنوز هم می‌توان لبخند زد، مهربانی کرد و کسی را دوست داشت.

+ من ديروز بيني مو عمل كردم و هنوز به مامانينا اطلاع ندادم!

+ وقتي تو ريكاوري بودم و ديگه هوشيار شده بودم پرستار اومد ازم پرسيد پيانو ميزني؟ با تعجب گفتم اره. گفت همش ناله ميكردي ميگفتي پيانومو بياريد ميخوام پيانو بزنم :)). واقعا فكر نميكردم انقدر هنري به هوش بيام.

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۲ [ ساعت ] ۸:۴۰ ب.ظ[ نویسنده] سارا | 12 coMMents