امشب مراسم سالگرد خاله بود... تمام مدتي كه مريض بود من استرس از دست دادنشو داشتم... ولي واقعا فكر نميكردم نبودنش تا اين حد سخت باشه... ديگه مطمئن شدم خاك سرد نيست... هرچي ميگذره حالم بدتر ميشه و جاي خاليش پررنگ تر...
كاش انقدر خوب نبود...
به كه بسپارمت اي خاك به بادت ندهند
به كه بسپارمت اي خانه كه ويران نشوي؟
+ الان مثلا خوشحال باشيم كه طبيعي ترين حق شهرونديمونو برگردوندن و ديگه واتزاپ فيلتر نيست؟ خب تلگرام و اينستا چي؟ ما كه هنوز بايد وي پي ان بخريم!
+ نه ميشه رفت، نه ميشه موند، نه ميشه تحمل كرد!
يه قسمتی از من درد می کنه که براش تصویری ندارم، صدایی ندارم، مکانی ندارم، حالتی ندارم، اسمی ندارم، توضیحی ندارم، فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه...
+باشد كه منفجر شود اين بغض بي حساب
مدتی بود در کافه یک دانشگاه کار میکردم و شب هم همانجا میخوابیدم..
دخترهای زیادی میآمدند و میرفتند اما آنقدر فکرم درگیر بود که وقت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت!
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم" داد یعنی فرق داشت!
همان همیشگی خودم را میخواست!
همیشگیام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا آوردم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش درآورد و مشغول خواندن شد..
موهای تاب خوردهاش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوشش!
ساده بود!
ساده همچون زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما اصلا سرش را بالا نمیآورد..
همه را صدا میکردم که بیایند قهوهشان را ببرند ولی این یکی را خودم بردم!
داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد..
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم!
گفتم: ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر ماند چیزی بگویم..
اما چشمان قهوهای روشنش و سبزه صورتش، همراه با مژههایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت..
طوری که آب دهانم هم پایین نرفت!
خجالت کشید و سرش را پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد تا لو برود که چقدر دست و پایم را گم کردهام..
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشهای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم..
همیشه میایستاد و شعرها را با دقت میخواند و به ذوقم لبخند میزد..
چند بار میخواستم بهش بگویم من را چه به شاملو دختر جان..
اینها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود..
شعرهای شاملو کم کم به در و دیوار کافه هم کشید..
دیگر کافه بوی شاملو را میداد..
همه مشتری مداری میکردند و من هم دختری که دلم را برده مداری..
داشتم عاشق میشدم و یادم رفته بود باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پولهایی که در این مدت جمع کرده بودم خرج عمل مادرم کنم..
داشتم میشدم که نه واقعا عاشق شده بودم و یادم رفته بود اصلا من را چه به این حرفها..
یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی تاق بزنم..
این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که میآمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد..
و برای همیشه دل بریدم از بوسههایی که اتفاق نیفتاد..
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل میآمده و کنار پنجره مینشسته و قهوهاش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته!
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود!
عشق همین است:
آدمها میروند تا بمانند!
گاهی به آغوش یار!
گاهی از آغوش یار!
+ نميدونم نويسنده ش كيه. الان يه جا خوندمش به دلم نشست. موسيقي متنشم بوي پيراهن يوسف بود. حسشو قشنگ تر كرد.
راستش من گاهي فكر ميكردم شايد اين يك جور قدرت باشد كه بتواني وانمود كني از كسي نرنجيدي.
*شاري لاپنا
+دلم يه كمپر ميخواد كه فقط بزنم به دل جاده. حالا حالا ها هم برنگردم.
+شونزده هفده سال پيش كه ميرفتم كلاس ttc عاشق استادمون شده بودم. يه خانم دكتر شيك كه از درس دادنش خيلي كيف ميكردم. قشنگ يادمه كه سر كلاس همش اين تو ذهنم بود كه چقدر كارش باپرستيژه و اگه يه روزي برسه كه منم مدرس ttc بشم حتما خيلي كيف ميكنم.
الان آموزشگاه ازم خواسته دوره ي ttc رو تدريس كنم. همون جايي هستم كه يه روزي آرزوم بود. ولي دريغ از يه سر سوزن ذوق...
+ولي شباي پاييزي بايد با راديو ٧ و شعر خوندن كاكاوند ميگذشت.
+شكر حق را كان دعا مردود شد...
امروز بعد از حدود شش ماه اومدم سر مزارت. خيلي سخت بود...
دولت یک دست دراز داﺭد و یک دست کوتاه، دست دراﺯ به همهجا میﺭسد و برای گرفتن است، و دست کوتاه براﻯ دادن است و فقط به کسانی میﺭسد که خیلی نزدیکند!
*اینیاتسیو سیلونه
+ بالاخره دست دراز دولت ماشينمو توقيف كرد. تو مسيجشون گفته بودن يه هفته. ولي الان بهم ميگن دو هفته بايد توقيف باشه. به همين راحتي...
+ به درك!
نه دل از سينه كند ياد و نه آرام ز دل
اين دو غربت زده عمري ست كه دور از وطنند
وقتي خدا ميخواست تو را بسازد
چه حال خوشي داشت
چه حوصله اي
اين موها
اين چشم ها
خودت ميفهمي؟
من همه اينها را دوست دارم
*عباس معروفي
+اميدوارم التيام پيدا كنيد، از سختي هايي كه در موردش صحبت نميكنيد.
از خواب بيدار شدم و فهميدم پزشكيان رييس جمهور شده. نميدونم چرا انقدر بغض كردم و الانه كه بزنم زير گريه. من كه كلا راي ندادم. چون اميدي به بهبود اوضاع ندارم و فكر ميكنم اين راي ندادن يني نشون دادن اين اعتراض!
وقتي ياد مناظره ي چند شب پيش و ادبيات بد پزشكيان ميفتم، اين كه از هيچ برنامه ي خاصي حرف نزد، اينكه از زير جواب دادن به سوالا در ميرفت، از روزاي پيش رو بيشتر ميترسم. فكر ميكنم تنها دليل كسايي كه بهش راي دادن مخالف نظام بودنشون بود، نه كفايت پزشكيان.
نميدونم تهش چي ميشه. ولي كاش يكم ارامش مردم بيشتر شه و سمت درست تاريخ وايساده باشيم.
در سرم جنگ هاي بسياري ست، و تنها كشته اش منم...
آدم ها همه می پندارند که زنده اند ..
برای آنها تنها نشانه ى حیات
بخار گرم نفس هایشان است
کسی از کسی نمی پرسد
آهای فلانی
از خانه دلت چه خبر؟
گرم است؟
چراغش نوری دارد هنوز؟
+ ١٠ سال پيش بعد از ازدواجمون يه درخت تو حياط كاشتم. امسال براي اولين بار پر از نارنج شد و اين برام قشنگ ترين اتفاق اين مدت بود. هر روز كه نگاش ميكردم ميگفتم چطور موضوع به اين مهمي رو تو وبم ننوشتم! ديگه طلسمو شكستم :)
بايد تلفنو برميداشتم و بهت زنگ ميزدم و هي خودمو برات لوس ميكردم و قربون صدقه ت ميرفتم. بايد براي بار صدم بهت ميگفتم تو بهترين خاله ي دنيايي.ميگفتم كه اندازه ي مامان عزيزي.ميگفتم خدا چقدر دوسمون داشته كه تو به دنيا اومدي.ولي الان فقط حسرتش به دلمه...
كاش بدوني چقدر دلتنگتم... تولدت تو آسمونا مبارك...
+ كسي جايي نگفته التيام يه زخم چقدر طول ميكشه؟
آتيش رفتنت هنوز، نور خونه ي منه...
مالک محترم خودرو به شماره پلاک ... در خودروی شما در محیط عمومی به آدرس ... تاریخ 1403/02/04 ساعت 18:16 برای بار 5 نقض قوانین و مقررات کشور (کشف حجاب) صورت گرفته؛ لذا میبایست حداکثر تا ۴۸ ساعت آینده نسبت به توقیف خودرو به مدت یک هفته در پارکینگهای اعلامشده در آدرس اینترنتی زیر اقدام نمایید؛ در غیر این صورت توسط مراجع انتظامی خودروی شما توقیف خواهد گردید.
*يادم نمياد كه امروز حتي براي يك لحظه شال سرم نباشه.نميدونم چرا اينجوري شد.
ديگه عصباني نيستم. حتي دلم نميخواد يكم غر بزنم و فحش بدم. فقط خسته م...
در نيزار
پرنده اي اندوهگين ميخواند
گويي چيزي را به ياد آورده
كه بهتر بود
فراموش كند...
#دلتنگي...
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه درديست خدايا كه دوا ميميرد...
امسال بهار بي تو يعني پاييز...
آخرين غروب اين سال نحسه. آخرين اذان...
خاله من جونم داره در مياد... من نبودنتو بلد نيستم... من تحمل اين همه غمو بلد نيستم... ديگه گريه كردن آرومم نميكنه... كاش مرده بودم و نميديدم اين همه درد ميكشي... كاش مرده بودم... اشكام تمومي ندارن...
خاله م رفت...
نخفته ام ز خيالي كه ميپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست؟
خدا بعضی ها را
از چشمهایشان آفریده
اول چشمهای مرا آفریده مثلا
بعد زل زده توی مردمکهایم
و با خودش گفته
باید چیزی شبیه باران بیافرینم
که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند
بعد
برای چشمهایم صورتی کشیده
دست
پا
قلب
و گفته این آدم حتما باید زن باشد
ابر مونثی
که یک عمر ببارد
گاهی
سر بر شانه ی کوهی
وگاهی
در عمق تنهایی...
*رويا شاه حسين زاده
+بعضي از حرفا رو حتما بايد يه جا نوشت كه هيچ وقت فراموش نشن.
یک دقیقه ی پیش تو دلم گفتم کاشکی بارون میومد. بعد گفتم برم هواشناسی گوشی رو چک کنم ببینم این هفته بارونیه یا نه.از فکرم چند ثانیه هم نگذشت که صدای بارون از توی کانال کولر اومد. نمیتونم بگم چقدر هیجان زده شدم!
کاش خدا همیشه همینقدر خوب و حرف گوش کن باشه.
پ.ن: سعی میکنم به این فکر نکنم که چند روز پیش ماشینم کارواش بود و الان گند زده شد بهش.
+ خدایا شکرت.
+ امشب قرار بود ساعت ٢:٣٠ پرواز كنيم. پروازمون حداقل شيش هفت ساعت تاخير داره!!
+ اومديم هتل. خوابمم نمياد. دلم ميخواد غر بزنم. كسي هم ندارم كه بهش غر بزنم :(
+ اتاق بغلي صداي تلويزيونش بلنده.
+ تو فرودگاه خانما تو صف دعواشون شد و فحشايي نثار هم ميكردن كه من دوس داشتم زمين دهن باز كنه و برم توش. ملت كي انقد بيحيا شدن؟؟
+ گرسنمه. حالشم ندارم پاشم يه چي بخورم.
+ داروهامو خونه جا گذاشتم و اين خيلي بده.
+اينم از اولين شب سال. سال نو مبارك :)
*بعد از يازده روز از ثبت موقت درش اوردم. خدا رو شكر اينجا همه به غر زدناي من عادت دارن :)
ناگهان متعجب شدم!
"زني" كه سال پيش بودم كجاست؟
يا آنكه دو سال پيش بودم؟
و در فكر آن "زن"
من اكنون چگونه آدمي هستم؟
*سيلويا پلات
+در فرو بند كه با من ديگر
رغبتي نيست به ديدار كسي
+ حرف دلم آن بود كه با خلق نگفتم
بغضي ست در اين ابر كه باران شدني نيست
به گمانم ذهنيتي كه آدم ها از خود به جاي ميگذاردند، از همه چيز بيشتر اهميت دارد. وگرنه همه آمده اند كه يك روز بروند.
*صمد بهرنگي
+ ديشب وقتي وارد كلاس شدم بچه ها با يه دسته گل و يه جعبه شيريني و يه دستبند خوشگل سورپرايزم كردن. پرسيدم دليلش چيه؟ گفتن حال خوبشون و علاقه شون به كلاس. خستگي كل ترم از تنم بيرون رفت...
+ چقدر اين مدت نياز داشتم حرف بزنم و بنويسم و اينا رو از خودم گرفتم...
چه خوب که با وجود رنجهایی که هست، همچنان خرمالوها میرسند، چایها دم میکشند و نارنگیها طعمی مطبوع دارند.
چه خوب که هرشب جیرجیرکها قصه تعریف میکنند و هر گرگ و میش صبح، گنجشکها روی سیمهای برق جشن میگیرند.
چه خوب که هنوز هم کسی هست برای در آغوش گرفتن. چه خوب که هر بار که از پنجره به کوچه نگاه میکنی، گربهای خرامان و آسوده کنار دیواری راه میرود، کبوتری آزادانه در آسمان پرواز میکند، پروانهای دزدانه کنار گلهای شمعدانی میرقصد و کاکتوسها هنوز هم گل میدهند، جوانه میزنند و تکثیر میشوند.
چه خوب که هنوز هم میتوان لبخند زد، مهربانی کرد و کسی را دوست داشت.
+ من ديروز بيني مو عمل كردم و هنوز به مامانينا اطلاع ندادم!
+ وقتي تو ريكاوري بودم و ديگه هوشيار شده بودم پرستار اومد ازم پرسيد پيانو ميزني؟ با تعجب گفتم اره. گفت همش ناله ميكردي ميگفتي پيانومو بياريد ميخوام پيانو بزنم :)). واقعا فكر نميكردم انقدر هنري به هوش بيام.