از یک جایی به بعد آدم یاد می گیرد با زخمهایش بسازد. با آدمها بسازد. با
دوست و دشمنش بسازد، با مرد و نامردش بسازد. با خاطراتش حتی، بسازد. از یک جایی به
بعد یاد میگیرد آدم دست بیندازد دور گردن خودش، دور گردن زندگی با زندگی آشتی
کند با خودش مهربان شود. از یک جایی به بعد یاد می گیرد زمین خوردن و بلند شدن را،
اینکه موقع بلند شدن دستش به زانوی خودش باشد نه شانهء دیگری. یاد می گیرد خودش را
گول بزند هی تکرار کند این هم می گذرد. از روز اول که آدم بلد نیست این سازش را .
بلد نیست سنگ باشد تحمل کند دم نزند کم کم یاد می گیرد، بلد می شود.
+ کاش منم زود یاد بگیرم سنگ شدن رو...
در عمیق ترین نقطه ی دریا
غرق شده ام
و از آن پایین
تو را می بینم که مثل شهابی
از آسمانم عبور می کنی
و من هر چه بیشتر آرزویت می کنم
بیشتر غرق می شوم
کاظم خوشخو
نگو دوستت دارم
هیچ وقت یکی را
آدم هایی هستند که میدونن دوسشون داره یکی، میدونن تمام رفتارهای یکی از سر عشق هست و نه عادت، اما به روی خودشون نمیارن. انگار دچار جوری مرض باشن که بخوان از کسی سواستفاده احساسی کنند، انگار بخوان از این که کسی بهشون توجه ویژه داره احساس غرور و اعتماد بنفس کنند و لذت ببرند ، تا جایی پیش میره که طرفشون رو روز به روز وابسته تر میکنن تا اونجا که حتی به عشقش معترف بشه و تازه اینجا هست که میزنن زیر همه چی که ای آقا من تنها و تنها روی تو حساب یه دوستی عادی باز کرده بودم و ما نمیتونیم پیش بریم و از این جور صحبت هایی که این روزها به گوش خیلی ها آشنا شده.تو گویی این بیماری روز به روز واگیرش بیشتر می شود و تعداد بیشتری آدم رو به خود آلوده کند. همین میشود که حرمت دوست داشتن هم از بین می رود، عشق تنها به داستان توی کتاب ها تعلق خاطر پیدا می کند، آدم ها بهم بی اعتماد می شوند. می گویم مگر انسانیت چه کم دارد که برای زندگی همچین مسیرهای رذیلت باری را انتخاب کرد؟ راستش آنقدر این روزها از این داستان ها می شنوم که دیگر مرز بین داستان و واقعیت را هم گم کرده ام. نمیدانم بی اعتماد شدن چه مزیتی دارد که این روزها همه می خواهند دچارش شوند...مگر دوست داشتن چقدر تلخ است که تنفرو بی عشقی آنقدر شیرین شده است...می خواهم بگویم که شما را به خدا اجازه ندهید این طور بشود، اجازه ندهید احساسات آدم ها اینطور فرو ریزد همچون فروریختن ارگ بم زیر بار زلزله سهمگین...مگذارید احساسات آدم ها زیر بار زلزله بی عشق شدن و بی اعتمادی فرو ریزد و همه زندگیشان بر سرشان به ناگاه آوار شود
به اختیار خودت آمدی
و به اختیار خودت رفتی .
این اجازه را قانون اختیار به تو می دهد ،
اما چه کسی
رد پاهای عمیق تو را
در من پاک می کند ؟
کاظم خوشخو
وقتی انسان ها از تنهایی می نالند،
منظورشان این نیست که اطرافشان خلوت استچه خوب شد که آمدی
و چه خوب شد که این پنجره را برایم کشیدی
حالا دیگر
هیچ وقت فکر نمیکنم
درون چاهی تاریک گیر کرده ام
کاظم خوشخو
گاهی باید یاد گرفت،
همیشه دلی که برایت میتپد ماندگار نیست
باید یاد گرفت که قدر بعضی از لحظه ها را بیشتر دانست
باید یاد گرفت گاهی ممکن است آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی
اتفاقی هم تو را نبیند !
ژوان هریس
خبـر خیر ِتو از نقل رفیقان سخت است
حفظ ِحالات من و طعنه ی آنان سخت استمهم نیست که فردا چی میشه ! مهم اینه که امروز ، " دوستت دارم " . .
مهم نیست فردا کجایی ! مهم اینه هر جا که باشی ، " دوستت دارم " . .
مهم اینه که تا ابـــــــــــد " دوستت دارم " . . .
مهم نیست قسمت چیه ! مهم اینه که قسمت شد ، " دوستت داشته باشم "
نامه آخرت به دستم رسید
بالاخره تونستی پستش کنی
خیلی پلا میونمون خراب شد
دیگه نمی تونی درستش کنی
جون به لبم رسید تا رامم بشی
چه جوری این شعله رو خاموش کنم
شاید ببخشمت ولی محاله
نامه آخرو فراموش کنم
نوشتی آسمونمون تموم شد
هرچی که بوده بینمون تموم شد
تو ساده رد شدی ولی جدایی
خیلی برای من گرون تموم شد
تو آسمون قلب من پریدن
یه ذره بال و پر می خواس نداشتی
به من نگو تقصیر سرنوشته
عاشق شدن جگر می خواس نداشتی
با این حساب حرفی دیگه نمونده
منم دیگه حرفامو جم می کنم
چندتا غزل میمونه چندتا نامه
اونم یه خاکی تو سرم میکنم
ازما گذشته اینو بشنو برو
که چوب حراج نزنی دلت رو
دل به کسی بده که وقتی میره
رژت رو پاک کنه نه ریملت رو